<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>بـقـیـع</title>
<link>http://baqea.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Tue, 24 Nov 2009 08:11:22 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>رفتار شناسی عمر بن خطاب (۹) - در زمان خلافت ۴</title>
<link>http://baqea.blogfa.com/post-205.aspx</link>
<description>&lt;UL&gt;
&lt;LI&gt;
&lt;DIV&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#990000 size=3 face=&quot;times new roman, times, serif&quot;&gt;ابن عبّاس! از من دور شو&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/DIV&gt;&lt;/LI&gt;&lt;/UL&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;«طبرى» و «ابن اثير» در تاريخ خود از ابن عبّاس نقل مى كنند كه روزى عمر از من پرسيد: آيا مى دانى چرا بعد از محمّد(صلى الله عليه وآله ) قوم شما خلافت را از شما (بنى هاشم) دريغ داشتند؟ من دوست نداشتم جوابش را بدهم، لذا گفتم: اگر از سبب آن آگاه نباشم، اميرالمؤمنين! (يعنى عمر) مرا به آن آگاه خواهد ساخت.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;گفت: چون مردم نمى خواستند نبوّت و خلافت در يك خاندان جمع شود و آنگاه شما بر مردم فخر كنيد! از اين رو، قريش براى خود خليفه اى برگزيد و موفّق نيز بود.&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;گفتم: اگر اجازه بدهى من سخن بگويم و بر من خشمگين نشوى، من سبب آن را خواهم گفت (إن تأذن لي في الكلام وتمط عنّي الغضب تكلّمتُ).&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;عمر به من اجازه داد و من نيز گفتم: اينكه گفتى قريش خليفه اى برگزيد و موفّق نيز بود، اگر قريش آن كس را كه خدا اختيار كرده بود (يعنى على(عليه السلام)) را بر مى گزيد&lt;SUP&gt;(۱)&lt;/SUP&gt;، آن زمان موفّق بود. امّا اينكه گفتى قريش كراهت داشت كه خلافت و نبوّت در ما جمع شود، بدان كه خداوند در قرآن گروهى را كه از پيروى دستورات الهى كراهت داشتند، نكوهش كرده، مى فرمايد: &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#990000&gt;ذَلِكَ بِأَنَّهُمْ كَرِهُوا مَا أَنزَلَ اللهُ فَأَحْبَطَ أَعْمَالَهُمْ &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT color=#000099&gt;&lt;STRONG&gt; آنها از آنچه كه خداوند نازل كرده كراهت داشتند و از اين رو، خدا اعمالشان را حبط و نابود كرد.&lt;/STRONG&gt;&lt;SUP&gt; (۲)&lt;/SUP&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;خليفه دوم (در برابر سخنان ابن عبّاس عصبانى شد و سخنانى گفت، از جمله) گفت: &lt;FONT color=#990000&gt;«أبت والله قلوبكم يا بني هاشم إلاّ حسداً ما يحول، وضغناً وغشّاً ما يزول؛ به خدا سوگند! در دل هاى شما بنى هاشم حسادتى است كه از بين نمى رود و كينه و غِشّى وجود دارد كه هرگز زايل نمى شود!».&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;گفتم: آرام باش اى اميرالمؤمنين! قلبهاى گروهى كه خداوند از آنها رجس و پليدى را برده و به طور كامل آنها را پاك گردانيده، به حسادت و غش وصف نكن! زيرا قلب پيامبر(صلى الله عليه وآله) نيز از قلب بنى هاشم است (مهلاً يا أميرالمؤمنين! لاتَصِف قلوب قوم أذهب الله عنهم الرّجس وطهّرهم تطهيراً&lt;SUP&gt;(۳)&lt;/SUP&gt; بالحسد والغشّ).&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;عمر خشمگين شد و در برابر پاسخ منطقى ابن عبّاس گفت: &lt;STRONG&gt;«إليك عنّي يا ابن عبّاس; اى ابن عبّاس از من دور شو!».&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ملاحظه مى كنيد، با آنكه خليفه خود آغازگر سخن بود و ابن عبّاس براى سخن گفتن اجازه گرفت و از او پيمان گرفت كه عصبانى نشود؛ باز هم خليفه در برابر سخنان منطقى ابن عبّاس تاب نمى آورد، برمى آشوبد و به اتّهام زنى روى مى آورد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;---------&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;۱- محمد، آيه 9 .&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;۲- اشاره به آيه 33 سوره احزاب است كه مى فرمايد: (إِنَّمَا يُرِيدُ اللهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً).&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;۳- تاريخ طبرى، ج 4، ص 223 ـ 224; كامل ابن اثير، ج 3، ص 63 ـ 64 (با تلخيص).&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 24 Nov 2009 08:11:22 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=baqea&amp;postid=205</comments>
<dc:creator>baqea</dc:creator>
<guid>http://baqea.blogfa.com/post-205.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>رفتار شناسی عمر بن خطاب (۸) – ازدواج اجباری</title>
<link>http://baqea.blogfa.com/post-204.aspx</link>
<description>&lt;UL&gt;
&lt;LI&gt;
&lt;DIV&gt;&lt;STRONG&gt;ازدواج اجبارى&lt;/STRONG&gt;&lt;/DIV&gt;&lt;/LI&gt;&lt;/UL&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;«عاتكه»&lt;/STRONG&gt; بنت زيد، همسر &lt;STRONG&gt;عبدالله بن ابى بكر&lt;/STRONG&gt; بود. «عبدالله» به او مال فراوانى بخشيد كه پس از وى ازدواج نكند؛ او نيز پذيرفت. پس از مرگ عبدالله مردانى به خواستگارى آن زن آمدند، ولى وى بر سر پيمانش بود و به آنها جواب منفى داد. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;عمر بن خطاب&lt;/STRONG&gt; به ولىّ آن زن گفت: او را براى من خواستگارى كن. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;عاتكه، خليفه را نيز جواب ردّ داد. اين بار عمر به ولىّ آن زن فرمان داد كه او را به ازدواج من درآور &lt;STRONG&gt;(فقال عمر: زوّجنيها!)&lt;/STRONG&gt; او نيز به دستور عمر عمل كرد...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;عمر بر آن زن وارد شد (و چون زن ميلى به او نداشت، از اجابت دعوتش امتناع مى كرد، لذا) با آن زن درگير شد، تا بر او غلبه كرد و با او همبستر شد. &lt;FONT color=#990000&gt;(فأتاها عمر فدخل عليها فعاركها حتّى غلبها على نفسها فنكحها).&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;خليفه دوم پس از پايان كار، گفت: &lt;FONT color=#990000&gt;«اُفّ، اُفّ، اُفّ; اُف، اُف، اُف»&lt;/FONT&gt; . (با اين كلمات) از آن زن ابراز انزجار كرد و سپس از آنجا خارج شد و به نزد او نيامد؛ تا آنكه خدمتكار آن زن، براى عمر پيام فرستاد كه بيا، من او را براى تو آماده مى كنم!&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;الطبقات الكبرى، ج ۸ ، ص ۳۰۸ - كنز العمّال، ج ۱۳ ،ص ۶۳۳ ، ح ۳۷۶۰۴.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 20 Nov 2009 10:52:47 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=baqea&amp;postid=204</comments>
<dc:creator>baqea</dc:creator>
<guid>http://baqea.blogfa.com/post-204.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>زائر مظلومیت بقیع...</title>
<link>http://baqea.blogfa.com/post-203.aspx</link>
<description>
&lt;img src=&quot;http://www.mehrnews.com/mehr_media/image/2009/11/484142_orig.jpg&quot; style=&quot;width: 455px; height: 295px;&quot; /&gt;
</description>
<pubDate>Tue, 03 Nov 2009 16:01:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=baqea&amp;postid=203</comments>
<dc:creator>baqea</dc:creator>
<guid>http://baqea.blogfa.com/post-203.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>&quot; عشره مبشره &quot; ده صحابی بهشتی</title>
<link>http://baqea.blogfa.com/post-202.aspx</link>
<description>يكى از احاديث معروف و شايع نزد اهل سنت حديث «عشره مبشّره» است. به اين مضمون كه پيامبر(صلى الله عليه وآله) ده نفر از اصحاب خود را بشارت به بهشت داده است. و لذا آنان اجماع كرده اند كه اين ده نفر افضل مردم بعد از رسول خدا(صلى الله عليه وآله) مى باشند. ولى با دقت و تأمّل در آن پى مى بريم كه اين حديث از حيث سند و دلالت قابل اعتماد نيست؛ زيرا از جمله احاديث جعلى و ساختگى به شمار مى آيد، ولى به جهت محبّت شديد آنها (اهل سنت) نسبت به اين ده نفر تصريح به آن نكرده يا درباره آن تحقيق ننموده اند. بنا براین با دقت در روایات مورد نظر عامه به جعلی و ساختگی بودن آن پی می بریم البته نه آن كه فضايل و بشارت هايى را كه براى عموم صحابه است انكار كنيم؛ زيرا معتقديم كه برخى از آنان همانند حضرت امیرالمؤمنین على بن ابیطالب (عليهما السلام)، عمار بن ياسر، سلمان فارسى، مقداد بن اسود، زيد بن صوحان، بلال حبشى، عبدالله بن سلام و عده اى ديگر به طور حتم از جانب رسول خدا(صلى الله عليه وآله) به بهشت بشارت داده شده اند و واقعاً هم بهشتى اند، بلكه براى برخى از تابعين همچون اويس قرنى نيز بشارت به بهشت داده است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اين حديث را برخى از صحابه از رسول خدا(صلى الله عليه وآله) نقل كرده اند كه در اينجا به سه طريق آن، اشاره مى كنيم: الف) طريق عبدالرحمن بن عوف&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;احمد بن حنبل در &quot;مسند&quot; و ترمذى در &quot;سنن &quot; و نسائى در &quot; فضائل الصحابه &quot; از قتيبة بن سعيد، از عبد العزيز بن محمّد دراوردى، از عبدالرحمن بن حميد، از پدرش عبدالرحمن بن عوف نقل كرده كه رسول خدا(صلى الله عليه وآله) فرمود: «ابوبكر در بهشت است و عمر در بهشت است و عثمان در بهشت است و على در بهشت است و طلحه در بهشت است و زبير در بهشت است و عبدالرحمن بن عوف در بهشت است و سعد در بهشت است و سعيد در بهشت است و ابوعبيدة بن جرّاح در بهشت است».(1)&lt;br /&gt;ترمذى بعد از نقل حديث فوق مى گويد: «خبر داد ما را مصعب قراءةً از عبدالعزيز بن محمّد، از عبدالرحمن بن حميد، از پدرش از پيامبر(صلى الله عليه وآله) مثل اين حديث را. و در آن از عبدالرحمن بن عوف نقل نكرده است.&lt;br /&gt;اين حديث از جهاتى اشكال دارد:&lt;br /&gt;1 ـ حديث ترمذى از طريق مصعب بدون شك مرسل است; زيرا حميد بن عبدالرحمن بن عوف، پيامبر(صلى الله عليه وآله) را درك نكرده است. و اين حديث از طريق اوّل نيز مرسل به نظر مى رسد؛ زيرا حميد بن عبدالرحمن بنا بر قول فلاّس و احمد بن حنبل و ابى اسحاق حربى و ابن ابى عاصم و خليفة بن خيّاط و يعقوب بن سفيان و ابن معين، در سال 150 وفات يافته است.(2) و در آن سال، 73 سال داشته است. در نتيجه در سال 32 كه همان سال وفات پدرش عبدالرحمن بن عوف يا بعد از او به يك سال است متولد شده است. حال چگونه ممكن است كه حميد از پدرش نقل حديث كرده باشد در حالى كه به جز چند روزى او را نديده است؟!به همين جهت است كه بخارى گفته: حديث حميد بن عبدالرحمن بن عوف از سعيد بن زيد صحيح تر از حديث او از پدرش مى باشد.(3)&lt;br /&gt;2 ـ حميد بن عبدالرحمن بن عوف را نمى توان در اين حديث از تهمت جعل مبرّا ساخت؛ زيرا او از جمله كسانى است كه از جانب معاویه براى جعل امثال اين احاديث مأمور شده است.&lt;br /&gt;3 ـ از آنجا كه راوى اين حديث يعنى عبدالرحمن بن عوف از جمله اين ده نفر در متن حديث است لذا به آن سوء ظنّ حاصل مى شود كه ممكن است اين حديث را در شأن خودش جعل كرده باشد.&lt;br /&gt;4 ـ عبدالعزيز بن محمّد بن عبيد دراوردى از جمله كسانى است كه در سند اين حديث قرار دارد. او مورد طعن و قدح و جرح عدّه اى از رجاليين قرار گرفته است.ابوزرعه مى گويد: او سيّىء الحفظ است. نسائى او را قوىّ در حديث نمى داند.(4) ابوحاتم مى گويد: به احاديث او احتجاج نمى شود.(5) ابن حجر مى گويد: «بخارى به جز دو حديث از او نقل نكرده و آن دو را نيز به عبدالعزيز بن ابى حازم و ديگران مقرون ساخته است».(6)&lt;br /&gt;ب) طريق سعيد بن زيد&lt;br /&gt;بيشتر طرق حديث «عشره مبشّره» به سعيد بن زيد بن عمرو بن نفيل عدوى باز مى گردد، كه پنج نفر از راويان از او نقل كرده اند:&lt;br /&gt;1 ـ روايت عبدالله بن ظالم مازنى&lt;br /&gt;عقيلى حديث او را صحيح دانسته، و ابن عدى از بخارى همين مطلب را نقل كرده است.(7) حاكم نيشابورى در &quot;المستدرك على الصحيحين&quot;مى گويد: بخارى و مسلم به روايات عبدالله بن ظالم احتجاج نكرده اند.(8) ذهبى نيز در &quot;تلخيص المستدرك&quot; مى گويد: بخارى عبدالله بن ظالم را ياد كرده و مى گويد: حديث اش صحيح نيست.(9)&lt;br /&gt;2 ـ روايت عبدالرحمن بن أخنس&lt;br /&gt;ابن حجر از او به «مستور» تعبير كرده،(10) و سرخسى «مستور» را در رديف فاسق و كافر و بى عقل و هواپرست قرار داده است، و گفته است كه محمّد بن حسن شيبانى تصريح كرده بر اين كه خبر او همانند خبر فاسق است.(11) در حالى كه درباره خبر صحيح شرط كرده اند كه ناقل آن در عدالت مشهور باشد.اشكال ديگرى كه در اين سند وجود دارد اين كه محمّد بن طلحة بن مصرف يامى كوفى در سند آن واقع شده كه نسائى او را قوى ندانسته و ابن معين او را ضعيف معرفى كرده و ابن سعد مى گويد: او داراى احاديث منكر است.&lt;br /&gt;3 ـ روايت حُميد بن عبدالرحمن بن عوف&lt;br /&gt;حديث حُميد بن عبدالرحمن بن عوف از سعيد بن زيد از پسرش عبدالرحمن بن حميد نقل كرده، و او از عمر بن سعيد بن شريح مدنى، و او از موسى بن يعقوب زمعى و او از محمّد بن اسماعيل بن ابى فديك حديث «عشره مبشره» را نقل كرده است.در مورد حُميد بن عبدالرحمن كه قبلا سخن به ميان آمد.و امّا موسى بن يعقوب؛ على بن مدينى او را ضعيف الحديث و منكر الحديث دانسته و نسائى او را غير قوى معرفى كرده است.(12) و ابن ابى فديك را نيز ابن سعد غير حجت معرفى كرده است.(13)&lt;br /&gt;4 ـ روايت رياح بن حارث&lt;br /&gt;روايت رياح از سعيد بن زيد را به طور انفراد نوه اش صدقة بن مثنى بن رياح نقل كرده است، و از صدقه، يحيى بن سعيد قطان و عيسى بن يونس، و او از هشام بن عمار و عبدالواحد بن زياد، و او از ابوكامل مظفّر بن مدرك اين حديث را نقل كرده اند.در مورد هشام بن عمار، ابوداوود مى گويد: چهارصد حديث مسند روايت كرده كه هيچ يك اصل و اساسى ندارد.(14)&lt;br /&gt;و در مورد عبدالواحد بن زياد عبدى بصرى، ذهبى در شرح حال او مى گويد: يحيى و ابن حبّان او را چيزى به حساب نياورده و ذهبى درباره او مى گويد: او داراى اوهامى است.(15)&lt;br /&gt;5 ـ روايت ابوالطفيل&lt;br /&gt;روايت ابوالطفيل عامر بن واثله از سعيد بن زيد منفرداً از وليد بن عبدالله بن جُميع قرشى و فرزندش از او، و محمّد بن بكير حضرمى نيز از ثابت اين حديث را نقل كرده است.اما وليد بن عبدالله ؛ ابن حبّان او را در جمله ضعفا برشمرده و احتجاج به احاديث او را باطل دانسته است. و عقيلى مى گويد: در حديث او اضطراب است. و حاكم نيشابورى مى گويد: اگر مسلم حديث او را تخريج نمى كرد اولى بود.  و فرزندش ثابت از مجاهيل است. و محمّد بن بكير نيز به  صاحب غرائب معرفى شده است.(16)&lt;br /&gt;روايات سعيد بن زيد غير از آن كه از حيث سند مشكل دارد از حيث متن نيز مضطرب است؛ زيرا در بعضى از سندها، ابوعبيدة بن جراح از جمله ده نفر شمرده شده و در برخى نيز به ابن مسعود بشارت داده شده است.(17) مضافاً به اين كه سعيد بن زيد در متن حديث &quot;عشره مبشره &quot;آمده و لذا او در صدد تزكيه خودش و ديگران است، و اين جاى اتهام است كه چگونه شخصى خودش را تزكيه مى كند. و در جاى خود به اثبات رسيده كه اگر كسى ديگرى را تزكيه كند در حالى كه آن شخص ديگر تزكيه كننده مزكّى است، تزكيه او در شريعت اسلام مورد قبول واقع نمى شود.(18)&lt;br /&gt;ج) طريق عبدالله بن عمر&lt;br /&gt;طبرانى از احمد بن الحسين بن عبدالملك قصرى مؤدب و او از حامد بن يحيى و او از سفيان، از سفيان بن خمس، از حبيب بن ابى ثابت، از عبدالله بن عمر از رسول خدا(صلى الله عليه وآله) حديث «عشره مبشره» را نقل كرده است.(19)&lt;br /&gt;در سند اين حديث سفيان بن عيينه واقع شده كه اهل تدليس معرفى شده است.(20)&lt;br /&gt;و نيز در سندش حبيب بن ابى ثابت است كه ابن خزيمه و ابن حبّان او را مدلّس به حساب آورده اند(21).&lt;br /&gt;&lt;br /&gt; پی نوشتها:&lt;br /&gt;1 ـ مسند احمد، ج 1، ص 193; ترمذى، ج 5، ص 647; كتاب المناقب باب مناقب عبدالرحمن بن عوف; فضائل الصحابه، ص 28.&lt;br /&gt;2 ـ تهذيب التهذيب، ج 2، ص 30.&lt;br /&gt;3 ـ سنن ترمذى، ج 5، ص 647.&lt;br /&gt;4 ـ تهذيب التهذيب، ج 3، ص 471.&lt;br /&gt;5 ـ ميزان الاعتدال، ج 2، ص 634.&lt;br /&gt;6 ـ هدى السارى، ص 441.&lt;br /&gt;7 ـ تهذيب التهذيب، ج 3، ص 176.&lt;br /&gt;8 ـ المستدرك على الصحيحين، ج 3، ص 316و317.&lt;br /&gt;9 ـ المستدرك على الصحيحين، ج 3، ص 316و317.&lt;br /&gt;10 ـ تقريب التهذيب، ج 1، ص 472.&lt;br /&gt;11 ـ اصول سرخسى، ج 1، ص 370.&lt;br /&gt;12 ـ تهذيب التهذيب، ج 5، ص 585.&lt;br /&gt;13 ـ تهذيب التهذيب، ج 5، ص 42.&lt;br /&gt;14 ـ تهذيب التهذيب، ج 6، ص 37.&lt;br /&gt;15 ـ تذكرة الحفاظ، ج 1، ص 258.&lt;br /&gt;16 ـ تهذيب التهذيب، ج 6، ص 90.&lt;br /&gt;17 ـ مستدرك حاكم، ج 3، ص 316.&lt;br /&gt;18 ـ الافصاح فى الامامة، ص 71; تلخيص الشافى، ج 3، ص 241.&lt;br /&gt;19 ـ المعجم الاوسط، ج 3; كنز العمال، ج 11، ص 645.&lt;br /&gt;20 ـ ميزان الاعتدال، ج 2، ص 170، رقم 3327.&lt;br /&gt;21 ـ تهذيب التهذيب، ج 1، ص 431.</description>
<pubDate>Tue, 15 Sep 2009 18:17:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=baqea&amp;postid=202</comments>
<dc:creator>baqea</dc:creator>
<guid>http://baqea.blogfa.com/post-202.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>اى مولاى من؛ تا كى ....</title>
<link>http://baqea.blogfa.com/post-201.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;شبیهک بـدر اللـیل بـل انـت اَنـور و وجهـک من نور الملاحة یقطـر&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;فنصفک یاقوت و ثلثک جوهر و خمسک من مسک و سدسک عنبر&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;فَـمـا ولـدت حـواء مثـلک آدمـاً و لا فـی جـنـان الـخـلـد مثـلک آخـر&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;فیا زینة الدنیا و یا غایـة المُنی فمن ذا الذی عن حسن وجهک یبصر&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بـالله صـعـب عَـلـیـنـا أَن تـفـارقـنـا و أن یـغیـب عنـا وجـهـک الـقمر&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;طالـت عَـلینـا لیالی الانتظار و ما یجري النهار و لا بالصبح ینـفجـر&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;والارض قد ملئت من ظلم جائرها و القلم کالسیف نحو الخلق ینحدر&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;فـیا رَبِّ عَجِّل فَـرج الموعود بِالکتـب و ما به دلّت الأدیان و الـزبر&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 30 Jul 2009 23:14:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=baqea&amp;postid=201</comments>
<dc:creator>baqea</dc:creator>
<guid>http://baqea.blogfa.com/post-201.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>رفتار شناسی عمر بن خطاب (۷) – در زمان خلافت - ۳</title>
<link>http://baqea.blogfa.com/post-200.aspx</link>
<description>&lt;UL dir=rtl&gt;
&lt;LI&gt;
&lt;DIV&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT color=#990000&gt;وحشت از اظهار نظر&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/DIV&gt;&lt;/LI&gt;&lt;/UL&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;موارد متعدّد تاريخى گواهى مى دهد كه برخى از صحابه از ترس خليفه دوم، از اظهار نظر خوددارى مى كردند و گاه پس از اظهار آن، وقتى با برخورد تند عمر مواجه مى شدند، عقب نشينى مى كردند. چند مورد از آن را ذيلا ملاحظه مى كنيد:&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;۱. &lt;STRONG&gt;ابن ابى الحديد معتزلى&lt;/STRONG&gt; نقل مى كند كه &lt;STRONG&gt;عبدالله بن عبّاس&lt;/STRONG&gt; در زمان خلافت عمر جرأت نمى كرد كه قول به بطلان عول (موضوعى است مربوط به بحث ارث) را ابراز نمايد و پس از مرگ خليفه آن را ابراز كرد. به ابن عبّاس گفته شد: «&lt;FONT color=#990000&gt;هلاّ قلت هذا في أيّام عمر؟ قال: هبت؛&lt;/FONT&gt; چرا در زمان عمر اين مطلب را نگفتى؟ پاسخ داد: از او مى ترسيدم (زيرا با نظر او مخالف بود)».(۱)&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;۲. &lt;STRONG&gt;ابوهريره&lt;/STRONG&gt; پس از مرگ عمر بن خطّاب همواره مى گفت: «&lt;FONT color=#990000&gt;إنّي لأحدّث احاديث لو تكلّمت بها في زمن عمر او عند عمر لشجّ رأسي؛&lt;/FONT&gt; من احاديثى را بازگو مى كنم كه اگر آنها را در زمان عمر مى گفتم و يا نزد عمر مى گفتم، سرم را مى شكست!».(۲)&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ابوسلمه مى گويد: از &lt;STRONG&gt;ابوهريره&lt;/STRONG&gt; شنيدم كه مى گفت: &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#990000&gt;ما كنتُ نستطيع ان نقول: «قال رسول الله» حتّى قُبض عمر&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#0000ff&gt;تا زمانى كه عمر زنده بود من نمى توانستم بگويم: پيامبر چنين فرمود!!&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt; (۳)&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;۳. &lt;STRONG&gt;مسلم&lt;/STRONG&gt; در صحيح خود نقل مى كند كه مردى نزد عمر آمد و گفت: من جُنب شدم و آب نيافتم (تكليف من چيست؟) عمر پاسخ داد: نماز نخوان! عمّار كه آنجا حاضر بود گفت: اى اميرالمؤمنين! آيا به ياد نمى آورى روزى را كه من و تو در يك جنگ (همراه رسول خدا(صلى الله عليه وآله)) بوديم، جُنب شديم، ولى آب براى غسل پيدا نكرديم، تو نماز نخواندى، امّا من خودم را در خاك غلطاندم و نماز خواندم (پس از آنكه خدمت رسول خدا(صلى الله عليه وآله) رسيديم و ماجرا را گفتيم) پيامبر(صلى الله عليه وآله)فرمود: كافى است (در صورت نيافتن آب) دستانت را بر زمين بزنى و پس از آنكه آن را فوت كردى، با دو دست، صورت و (پشت) دو كف دستت را مسح كنى.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;عمر (پس از شنيدن سخن عمّار، گويا همچنان بر نظر خود اصرار داشته باشد) گفت: اى عمّار! از خدا بترس (و اين سخن را مگو).&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;عمّار گفت: اگر بخواهى من اين حديث را نقل نمى كنم (... فقال عمر: إتّق الله يا عمّار! قال: إن شئت لم اُحدّث به).(۴)&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مى دانيم كه در اين ماجرا حقّ با عمّار است و فرمان رسول خدا(صلى الله عليه وآله)حجّت را تمام كرده است و قرآن نيز تصريح مى كند كه در چنين صورتى بايد تيمّم كرد.(۵)&lt;/P&gt;
&lt;UL dir=rtl&gt;
&lt;LI&gt;
&lt;DIV&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT color=#990000&gt;حبس صحابه براى نقل حديث&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/DIV&gt;&lt;/LI&gt;&lt;/UL&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;عمر از نقل حديث رسول خدا(صلى الله عليه وآله) ممانعت مى كرد و در اين ارتباط با صحابه شديداً برخورد مى نمود. حتّى جمعى را حبس كرد!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;«ذهبى»&lt;/STRONG&gt; نقل مى كند كه عمر سه تن از صحابه بزرگ: «ابن مسعود»، «ابوالدرداء» و «ابومسعود انصارى» را به سبب نقل فراوان حديثِ رسول خدا(صلى الله عليه وآله) حبس كرد.(۶)&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;حاكم نيشابورى&lt;/STRONG&gt; نيز نقل مى كند كه خليفه دوم، ابن مسعود، ابوالدرداء و ابوذر را به سبب نقل حديث، از مدينه ممنوع الخروج كرد و اين ممنوعيّت تا زمان مرگ عمر ادامه يافت.(۷)&lt;/P&gt;
&lt;UL dir=rtl&gt;
&lt;LI&gt;
&lt;DIV&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT color=#990000&gt;انتظار يك ساله!&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/DIV&gt;&lt;/LI&gt;&lt;/UL&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;بخارى و مسلم&lt;/STRONG&gt; در كتاب خود از ابن عبّاس نقل مى كنند كه گفت: من براى پرسيدن شأن نزول يك آيه از عمر، يك سال انتظار كشيدم. نمى توانستم از او بپرسم، به سبب هيبت و ترس از او (فما استطيع أن أسأله هيبةً له) تا آنكه در سفر حجّى با او همراه شدم، هنگام بازگشت در ميانه راه زمانى پيش آمد كه وى براى قضاى حاجت پشت درختان رفت، من منتظر ماندم تا كارش تمام شود; آنگاه با او راه افتادم (فرصت را غنيمت شمردم) و به او گفتم: اى اميرالمؤمنين! آن دو زن از همسران رسول خدا(صلى الله عليه وآله) كه بر ضدّ او دست به دست هم دادند چه كسانى بودند؟(۸) عمر گفت: آن دو حفصه و عايشه بودند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ابن عبّاس مى افزايد: به عمر گفتم: به خدا سوگند! مدت يك سال است كه مى خواستم درباره اين آيه از تو بپرسم ولى از ترس تو نمى توانستم. (والله إن كنت لأريد أن أسألك عن هذا منذ سنة فما أستطيع هيبةً لك). (۹) (تفصیل این ماجرا را &lt;A href=&quot;http://www.baqea.com/cat-8.aspx&quot; target=_blank&gt;ایـنـجـا&lt;/A&gt; مطالعه بفرمائید.)&lt;/P&gt;
&lt;UL dir=rtl&gt;
&lt;LI&gt;
&lt;DIV&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT color=#990000&gt;حمله به ابومطر!&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/DIV&gt;&lt;/LI&gt;&lt;/UL&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مردى به نام &lt;STRONG&gt;خيثمة بن مشجعه&lt;/STRONG&gt; كه كنيه او «ابومطر» بود، نزد خليفه دوم آمد. خليفه با تازيانه به او حمله كرد و ابومطر از نزد او گريخت (فحمل عليه بالدِّرة فهرب من بين يديه). به او گفته شد: چرا فرار كردى؟ پاسخ داد: «وكيف لا أهرب من بين يَدَىْ من يضربنى ولا أضربه؛ چگونه من از نزديكى كسى كه مرا مى زند، ولى من نمى توانم او را بزنم فرار نكنم!».(۱۰)&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بلاذرى كه اين ماجرا را نقل مى كند، علّت حمله عمر را به «ابومطر» نياورده است!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;«بلاذرى» در «أنساب الاشراف» و «ابن سعد» در «طبقات» و برخى از ديگر مورّخان به نقل از «عمرو بن ميمون» درباره كيفيّت برپايى نماز جماعت توسط خليفه دوم آورده اند: «وكان عمر لا يُكبّر حتّى يستقبل الصّف المتقدّم بوجهه، فإن رأى رجلاً متقدّماً من الصّف أو متأخّراً، ضربه بالدِّرّة; برنامه عمر اين بود كه پيش از گفتن تكبيرة الاحرام به صف اوّل نگاه مى كرد; اگر مى ديد كسى از صف جلو آمده و يا عقب رفته است، او را با شلاّق مى زد (تا در صف قرار بگيرد)».(۱۱)&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;OL dir=rtl&gt;
&lt;LI&gt;
&lt;DIV&gt;شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 6، ص 343.&lt;/DIV&gt;&lt;/LI&gt;
&lt;LI&gt;
&lt;DIV&gt;البداية والنهاية، ج 8، ص 107.&lt;/DIV&gt;&lt;/LI&gt;
&lt;LI&gt;
&lt;DIV&gt;همان مدرك. در تعبير ديگر ابوهريره مى گويد: «لو كنت أحدّث فى زمان عمر مثل ما أحدّثكم لضربنى بمخفقته; اگر اين گونه كه امروز براى شما حديث نقل مى كنم، زمان عمر نقل مى كردم، او به يقين مرا با تازيانه اش مى زد» (تذكرة الحفاظ، ج 1، ص 7) شبيه همين جمله را ابن عبدالبرّ نيز نقل مى كند (جامع بيان العلم وفضله، ج 2، ص 121).&lt;/DIV&gt;&lt;/LI&gt;
&lt;LI&gt;
&lt;DIV&gt;صحيح مسلم، ج 1، ص 193، باب التيمّم.&lt;/DIV&gt;&lt;/LI&gt;
&lt;LI&gt;
&lt;DIV&gt;«(وَإِنْ كُنتُمْ مَّرْضَى أَوْ عَلَى سَفَر أَوْ جَاءَ أَحَدٌ مِّنْكُمْ مِّنَ الْغَائِطِ أَوْ لاَمَسْتُمُ النِّسَاءَ فَلَمْ تَجِدُوا مَاءً فَتَيَمَّمُوا صَعِيداً طَيِّباً); اگر بيماريد، يا مسافر، و يا يكى از شما از محل پستى آمده (و قضاى حاجت كرده) و يا با زنان آميزش جنسى داشته ايد و در اين حال، آب (براى وضو يا غسل) نيافتيد، بر زمين پاكى تيمّم كنيد (نساء، آيه 43). با خواندن ماجراى فوق، ناخودآگاه اين سؤال در ذهن خوانندگان ايجاد مى شود كه اگر خليفه دوم همچنان بر عقيده خويش اصرار داشته باشد و معتقد باشد كه در صورت جنابت و نيافتن آب نبايد نماز خواند; آيا در طول آن سالها كه وى به سفر مى رفت (چه براى زيارت خانه خدا، يا همراهى لشگر و يا بازديد از شهرهاى تحت حكومتش) و گاه براى غسل نياز به آب پيدا مى كرد، اگر آب يافت نمى شد، آيا خليفه مسلمين نمازش را ترك مى كرد؟ خدا عالم است!&lt;/DIV&gt;&lt;/LI&gt;
&lt;LI&gt;
&lt;DIV&gt;تذكرة الحفّاظ، ج 1، ص 7.&lt;/DIV&gt;&lt;/LI&gt;
&lt;LI&gt;
&lt;DIV&gt;مستدرك حاكم، ج 1، ص 101.&lt;/DIV&gt;&lt;/LI&gt;
&lt;LI&gt;
&lt;DIV&gt;اشاره است به آيه 4 سوره تحريم كه مى فرمايد (إِنْ تَتُوبَا إِلَى اللهِ فَقَدْ صَغَتْ قُلُوبُكُمَا وَإِنْ تَظَاهَرَا عَلَيْهِ...).&lt;/DIV&gt;&lt;/LI&gt;
&lt;LI&gt;
&lt;DIV&gt;صحيح بخارى، ج 6، ص 69; صحيح مسلم، ج 4، ص 190.&lt;/DIV&gt;&lt;/LI&gt;
&lt;LI&gt;
&lt;DIV&gt;انساب الاشراف، ج 13، ص 51.&lt;/DIV&gt;&lt;/LI&gt;
&lt;LI&gt;
&lt;DIV&gt;انساب الاشراف، ج 10، ص 418; الطبقات الكبرى، ج 3، ص 259; فتح البارى، ج 7، ص 49; كنز العمّال، ج 12، ص 679.&lt;/DIV&gt;&lt;/LI&gt;&lt;/OL&gt;</description>
<pubDate>Wed, 29 Jul 2009 09:44:06 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=baqea&amp;postid=200</comments>
<dc:creator>baqea</dc:creator>
<guid>http://baqea.blogfa.com/post-200.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>رفتار شناسی عمر بن خطاب (۶) – در زمان خلافت -۲ </title>
<link>http://baqea.blogfa.com/post-199.aspx</link>
<description>&lt;UL dir=rtl&gt;
&lt;LI&gt;
&lt;DIV&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT color=#990000&gt;تازيانه وحشت انگيز&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/DIV&gt;&lt;/LI&gt;&lt;/UL&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;تازيانه زدن وى به افراد و وحشت مردم از آن، به گونه اى بود كه مطابق نقل «شربينى» و «شروانى» (دو تن از فقهاى بزرگ اهل سنت) &lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#990000&gt;تازيانه او از شمشير حجّاج نيز ترسناك تر بود&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt; (كانت دِرّة عمر أهيب من سيف الحجّاج) (1) همچنين از عمر با وصف &lt;EM&gt;&lt;FONT color=#990000&gt;«نخستين كسى كه با خود تازيانه برداشت و با آن افراد را مى زد»&lt;/FONT&gt;&lt;/EM&gt; (2) ياد مى كنند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;او با تازيانه خود زن و مرد، كودك و جوان و بزرگ و كوچك را مى زد و به سبب تكرار اين عمل و ايجاد وحشت، مطابق نقل برخى از كتب تاريخ، گاه كودكان از ديدن وى، وحشت زده فرار مى كردند. (3)&lt;/P&gt;
&lt;UL dir=rtl&gt;
&lt;LI&gt;
&lt;DIV&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT color=#990000&gt;حمله به زنان نوحه گر&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/DIV&gt;&lt;/LI&gt;&lt;/UL&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;1. &lt;STRONG&gt;پس از مرگ ابوبكر&lt;/STRONG&gt; ، بستگان وى نوحه و گريه مى كردند. عمر از آنها خواست كه ساكت باشند. ولى آنها گوش نكردند. عمر دستور داد كه آنها را از خانه بيرون كنند. &lt;EM&gt;&lt;FONT color=#990000&gt;وقتى كه &lt;STRONG&gt;امّ فروه&lt;/STRONG&gt; خواهر ابوبكر را بيرون كشيدند و به نزد خليفه آوردند، عمر وى را با تازيانه زد&lt;/FONT&gt;&lt;/EM&gt; (... فعلاها بالدّرة، فضربها ضربات).(4)&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مطابق نقل كنز العمّال تك تك زنان را كه از آن منزل خارج مى كردند، عمر هر يك را با تازيانه مى زد. (5)&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;2. &lt;STRONG&gt;پس از مرگ خالد بن وليد&lt;/STRONG&gt; عدّه اى از زنان در منزل ميمونه (يكى از همسران رسول خدا(صلى الله عليه وآله)) اجتماع كرده و مى گريستند. عمر تازيانه به دست، همراه ابن عبّاس به آنجا آمد و به ابن عبّاس گفت: وارد منزل شو و به امّ المؤمنين بگو حجاب بگيرد. آنگاه زنان را از آنجا بيرون كن! ابن عبّاس داخل شد و آنها را بيرون كرد. عمر نيز آنان را با تازيانه مى زد (... فجعل يخرجهنّ عليه وهو يضربهنّ بالدِّرة). &lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#990000&gt;در اين ميان كه او زنان را مى زد، روسرى از سر يكى از زنان افتاد (و موهايش پيدا شد) بعضى كه آنجا حاضر بودند به عمر گفتند: اى اميرالمؤمنين! روسريش افتاده! پاسخ داد رهايش كنيد، او احترامى ندارد&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt; (... فقالوا: يا أميرالمؤمنين! خمارها! فقال: دعوها ولاحرمة لها).&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;عبدالرّزاق صنعانى&lt;/STRONG&gt; پس از نقل اين ماجرا، از استادش معمر نقل مى كند كه «كان معمر يعجب من قوله: لاحرمة لها; معمر از سخن عمر كه مى گفت آن زن (كه روسرى از سرش افتاده) احترامى ندارد، تعجّب مى كرد!». (6)&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اين در حالى است كه مطابق نقل مسند احمد، پس از رحلت رقيّه خواهر زاده خدیجه کبری سلام الله علیها که تحت تکفل  رسول خدا (صلى الله عليه وآله) بود؛ زنانى در فراق او گريه مى كردند. عمر كه آنجا حاضر بود آنان را با شلاقش مى زد (فجعل عمر يضربهنّ بسوطه) رسول خدا (صلى الله عليه وآله) به عمر فرمود: «دعهنّ يبكين; بگذار گريه كنند» و البته زنان را از كارهاى خلاف شأن و نادرست نهى كرد. (7)&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اين ماجرا نشان مى دهد كه وى از زمان رسول خدا (صلى الله عليه وآله) نيز اين رويه را داشت و اگر چيزى به نظرش نادرست مى رسيد، بدون اجازه از رسول خدا كار خود را مى كرد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;UL dir=rtl&gt;
&lt;LI&gt;
&lt;DIV&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT color=#990000&gt;زنى از وحشت، لباسش را ...&lt;/FONT&gt; &lt;/B&gt;&lt;/DIV&gt;&lt;/LI&gt;&lt;/UL&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;عبدالرّزاق صنعانى&lt;/STRONG&gt; در كتابش نقل مى كند كه عمر در ميان صف زنان مى گشت كه بوى خوشى را از سر زنى احساس كرد. گفت: &lt;FONT color=#990000&gt;«لو أعلم أيّتكنّ هي، لفعلت ولفعلت; اگر بدانم زنى كه بوى خوش استعمال كرده كيست، چنين و چنان خواهم كرد!»&lt;/FONT&gt; آنگاه ادامه داد: بايد هر زنى براى شوهرش خود را خوشبو سازد. ولى هنگامى از منزل خارج مى شود، لازم است جامه كهنه كنيزش را بپوشد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;راوى اين ماجرا مى گويد: «بلغني أنّ المرأة الّتى كانت تطيّبت بالت في ثيابها من الفَرَق; به من خبر رسيده آن زنى كه خود را معطّر و خوشبو كرده بود، از ترس در لباسش ... !!». (8)&lt;/P&gt;
&lt;UL dir=rtl&gt;
&lt;LI&gt;
&lt;DIV&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT color=#990000&gt;زنى ديگر از وحشت بچه اش را سقط كرد&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/DIV&gt;&lt;/LI&gt;&lt;/UL&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;فقهاى اهل سنت در كتاب الديات نقل كرده اند كه عمر روزى سراغ زن باردارى فرستاد كه پيرامون اتّهامى از او بازجويى كند. زن با شنيدن بازخواست عمر گفت: «ياويلها مالها ولعمر; اى واى بر اين زن (اشاره به خودش) او را با عمر چه كار؟» به هر حال، حركت كرد تا به نزد وى بيايد، كه بين راه از ترس و وحشت بچه اش سقط شد و مرد (فألقت ولداً فصاح الصبيّ صَيْحَتَيْن ثمّ مات).&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;عمر از اصحاب رسول خدا (صلى الله عليه وآله) درباره حكم آن سؤال كرد؛ برخى ها گفتند: چيزى بر تو نيست. در آن حال على (عليه السلام) ساكت بود و حرفى نمى زد. عمر رو به آن حضرت كرد و پرسيد: نظر تو چيست؟ &lt;FONT color=#990000&gt;على (عليه السلام) فرمود: اگر آنان نظر و رأيشان اين بود كه گفتند، همگى اشتباه كردند و اگر مطابق ميل تو و براى خوشايند تو چنين سخنى گفته اند، خيرخواه تو نبوده اند. حكمش آن است كه ديه آن كودك سقط شده بر عهده توست، زيرا تو آن زن را ترساندى و او بچه اش را سقط كرد (لأنّك أنت أفزعْتَها فألقتْ).&lt;/FONT&gt; (9)&lt;/P&gt;
&lt;OL dir=rtl&gt;
&lt;LI&gt;
&lt;DIV&gt;مغنى المحتاج، ج 4، ص 390; حواشى الشروانى، ج 10، ص 134.&lt;/DIV&gt;&lt;/LI&gt;
&lt;LI&gt;
&lt;DIV&gt;تاريخ طبرى، ج 4، ص 209; البداية والنهاية، ج 7، ص 133.&lt;/DIV&gt;&lt;/LI&gt;
&lt;LI&gt;
&lt;DIV&gt;الطبقات الكبرى، ج 7، ص 89. اين در حالى است كه رسول خدا(صلى الله عليه وآله) با كودكان مهربان بودند. گاه با آنها بازى مى كرد (مسند احمد، ج 3، ص 121); به آنان سلام مى كرد (سنن دارمى، ج 2، ص 276; سنن ابن ماجه، ج 2، ص 1220). به سبب همين مهربانى ها، وقتى از سفرى برمى گشت كودكان با اشتياق به استقبال او مى شتافتند (صحيح بخارى، ج 5، ص 136) و گاهى پيامبر(صلى الله عليه وآله) آنان را با خود سوار مى كرد. نقل شده است كه برخى از كودكان به همين سبب بر ديگرى فخر مى كرد (مسند احمد، ج 4، ص 5).&lt;/DIV&gt;&lt;/LI&gt;
&lt;LI&gt;
&lt;DIV&gt;تاريخ طبرى، ج 3، ص 423; انساب الاشراف، ج 10، ص 95; كامل ابن اثير، ج 2،ص 419.&lt;/DIV&gt;&lt;/LI&gt;
&lt;LI&gt;
&lt;DIV&gt;كنز العمال، ج 15، ص 732، ح 42911. متّقى هندى پس از نقل حديث از ابن راهويه آن را صحيح شمرده است. در صحيح بخارى اشاره اى به اين مطلب شده است (صحيح بخارى، ج 3، ص 91) و ابن حجر در شرح خود آن را به سند صحيح از طبقات ابن سعد به طور مشروح نقل كرده است. (فتح البارى، ج 5، ص 54)&lt;/DIV&gt;&lt;/LI&gt;
&lt;LI&gt;
&lt;DIV&gt;مصنف عبدالرزاق، ج 3، ص 557، ح 6681. همين مضمون در حديث 6682 نيز آمده است.&lt;/DIV&gt;&lt;/LI&gt;
&lt;LI&gt;
&lt;DIV&gt;مسند احمد، ج 1، ص 335. همچنين ر.ك: مجمع الزوائد هيثمى، ج 3، ص 17; الاصابة، ج 8، ص 138; الطبقات الكبرى، ج 8، ص 30. با آنكه در مورد ديگر نيز رسول خدا(صلى الله عليه وآله) او را از برخورد با گريه زنان منع كرده بود، ولى باز هم به عملش ادامه داد. در مسند احمد (ج 2، ص 110) به نقل از ابوهريره آمده است: از خاندان پيامبر(صلى الله عليه وآله)كسى از دنيا رفت. زنان اجتماع كردند و گريه مى كردند. عمر بن خطّاب برخاست و آنها را نهى مى كرد و متفرقشان مى ساخت (... فقام عمر بن الخطّاب ينهاهنّ ويطردهنّ) پيامبر (صلى الله عليه وآله)به او فرمود: «يا ابن الخطّاب، فانّ العين دامعة والفؤاد مصاب وإنّ العهد حديث; اى پسر خطّاب (كارى به كارشان نداشته باش زيرا) چشم گريان است و دل مصيبت ديده و غم عزيزشان نيز تازه است».&lt;/DIV&gt;&lt;/LI&gt;
&lt;LI&gt;
&lt;DIV&gt;مصنّف عبدالرزّاق، ج 4، ص 373، ح 8117.&lt;/DIV&gt;&lt;/LI&gt;
&lt;LI&gt;
&lt;DIV&gt;المجموع نووى، ج 19، ص 11; مغنى ابن قدامه، ج 9، ص 579; كشّاف القناع، ج 6&lt;/DIV&gt;&lt;/LI&gt;&lt;/OL&gt;</description>
<pubDate>Wed, 27 May 2009 10:52:20 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=baqea&amp;postid=199</comments>
<dc:creator>baqea</dc:creator>
<guid>http://baqea.blogfa.com/post-199.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>رفتار شناسی عمر بن خطاب (۵) – در زمان خلافت - ۱</title>
<link>http://baqea.blogfa.com/post-198.aspx</link>
<description>&lt;UL dir=rtl&gt;
&lt;LI&gt;
&lt;DIV&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT color=#990000&gt;تندخويى با مردم در دوران خلافت&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/DIV&gt;&lt;/LI&gt;&lt;/UL&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;ابن ابى الحديد معتزلى&lt;/STRONG&gt; در معرفى خليفه دوم مى نويسد: «&lt;STRONG&gt;كان عمر شديد الغلظة، وَعْر الجانب، خشن الملمس، دائم العبوس، كان يعتقد أنّ ذلك هو الفضيلة وأنّ خلافه نقص&lt;/STRONG&gt; ؛ &lt;FONT color=#990000&gt;عمر بسيار تندخو و نامهربان بود. او پيوسته عبوس و ترش رو بود و باورش اين بود كه اين تندخويى ها فضيلت است و خلاف آن نقص و عيب است&lt;/FONT&gt;». (۱)&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;EM&gt;تندخويى او آن قدر معروف بود كه وقتى از سوى ابوبكر به خلافت منصوب شد، مورد اعتراض مردم قرار گرفت.&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;ابن ابى شيبه&lt;/STRONG&gt; نويسنده معروف كتاب &lt;STRONG&gt;«المصنّف»&lt;/STRONG&gt; مى نويسد: ابوبكر نزديك مرگش دستور داد تا عمر را بياورند كه او را پس از خود به خلافت نصب كند. مردم به ابوبكر گفتند: «&lt;STRONG&gt;أتستخلف علينا فظّا غليظاً، فلو ملكنا كان أفّظ وأغلظ&lt;/STRONG&gt; ؛ &lt;FONT color=#990000&gt;تو مى خواهى مردى خشن و تندخو را بر ما خليفه سازى ؛ او اگر بر ما حاكم شود، خشن تر و تندخوتر خواهد شد&lt;/FONT&gt;». (۲) و مطابق نقل ابن ابى الحديد،&lt;STRONG&gt; طلحه&lt;/STRONG&gt; نيز به ابوبكر اعتراض كرد و گفت: &lt;FONT color=#990000&gt;«ما أنت قائل لربّك غداً وقد وليّت علينا فظّاً غليظاً ؛ تو فردا به پروردگارت چه خواهى گفت، به سبب آنكه فردى خشن و تندخو را بر ما ولايت دادى؟».&lt;/FONT&gt; (۳)&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;امير مؤمنان على (عليه السلام) نيز در خطبه شقشقيّه (خطبه سوّم نهج البلاغه) با اشاره به همين نكته مى فرمايد: &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;STRONG&gt;«&lt;FONT color=#990000&gt;فصيّرها في حوزة خَشْناءَ، يَغلُظ كَلمُها ويخشُنُ مَسُّها&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;STRONG&gt; &lt;FONT color=#0000ff&gt;سرانجام (ابوبكر) آن -خلافت-را در اختيار كسى قرار داد كه جوّى از خشونت و &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#0000ff&gt;سخت گيرى بود&lt;/FONT&gt;»&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;شايد به همين علّت بود كه خود عمر ـ مطابق نقل ابن سعد دانشمند معروف اهل سنت در كتاب «الطبقات» ـ پس از رسيدن به خلافت، نخستين كلماتى كه بر منبر گفت چنين بود: &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#990000&gt;«أللّهم إنّي شديد [غليظ] قليّني، وإنّي ضعيف فقوّني، وإنّي بخيل فسخّني; خدايا من تندخويم، پس مرا نرم و ملايم قرار ده! و من ضعيفم، پس مرا قوىّ ساز! و من بخيلم، پس مرا سخىّ گردان».&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt; (۴)&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ولى از شرح حال او در دوران خلافت استفاده مى شود كه نتوانست تندخويى و خشونت خود را رها كند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;UL dir=rtl&gt;
&lt;LI&gt;
&lt;DIV&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT color=#990000&gt;كتك زدن کودکی براى تحقير&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/DIV&gt;&lt;/LI&gt;&lt;/UL&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;روزى پسر بچه اى از عمر بن خطاب به نزد او آمد، در حالى كه سرش شانه زده بود و پيراهن زيبايى بر تن داشت. عمر او را با تازيانه زد، تا آن كه آن پسر گريان شد (فضربه عمر بالدِّرة حتّى أبكاه) حفصه (دختر عمر) كه شاهد ماجرا بود، گفت: چرا او را مى زنى؟ پاسخ داد: &lt;EM&gt;&lt;FONT color=#990000&gt;ديدم او از اين حالت، خوشش آمد، خواستم او را كوچك و تحقير كنم!! (رأيته قد أعجبته نفسه، فأحببتُ أن أصغرها إليه).&lt;/FONT&gt;&lt;/EM&gt; (۵)&lt;/P&gt;
&lt;UL dir=rtl&gt;
&lt;LI&gt;
&lt;DIV&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT color=#990000&gt;سلطان الله در زمين&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/DIV&gt;&lt;/LI&gt;&lt;/UL&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مطابق نقل &lt;STRONG&gt;بلاذرى و طبرى،&lt;/STRONG&gt; مالى را نزد عمر آوردند تا آنها را تقسيم كند، مردم اجتماع كردند. &lt;STRONG&gt;سعد بن أبى وقّاص&lt;/STRONG&gt; (صحابى معروف) مردم را كنار زد و خود را نزد عمر رساند. وقتى نزد عمر رسيد، وى سعد را با تازيانه زد و گفت: &lt;FONT color=#990000&gt;تو به گونه اى به سوى من آمدى كه گويا از «سلطان الله» در زمين نمى ترسى؟&lt;/FONT&gt; (فعلاه عمر بالدِّرّة وقال: إنّك أقبلت لاتَهاب سلطانَ الله فى الأرض).(۶) &lt;/P&gt;
&lt;UL dir=rtl&gt;
&lt;LI&gt;
&lt;DIV&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT color=#990000&gt;از قيافه خشن خوشش مى آيد&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/DIV&gt;&lt;/LI&gt;&lt;/UL&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مطابق نقل &lt;STRONG&gt;ابن عبد ربّه اندلسى&lt;/STRONG&gt; شخصى به نام &lt;STRONG&gt;ربيع بن زياد حارثى&lt;/STRONG&gt; مى گويد: من در زمان عمر، والى ابوموسى اشعرى (استاندار بصره) در منطقه بحرين بودم. عمر نامه اى براى ابوموسى نوشت و از او خواست كه با واليان و كارگزارانش به مدينه بيايد. وقتى كه به مدينه آمديم، من قبل از آنكه نزد عمر بروم از «يَرْفأ» غلام عمر پرسيدم&lt;STRONG&gt; كه عمر از چه خصلتى در كارگزارانش خوشش مى آيد؟ گفت: از خشونت. آنگاه من نيز با هيأتى خشن به حضورش رسيدم و او نيز از من خوشش آمد و از ابوموسى خواست تا دوباره مرا به همانجا به عنوان والى بفرستد.&lt;/STRONG&gt; (۷)&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;OL dir=rtl&gt;
&lt;LI&gt;
&lt;DIV&gt;شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 6، ص 372 .&lt;/DIV&gt;
&lt;LI&gt;
&lt;DIV&gt;مصنف ابن ابى شيبه، ج 7، ص 485، ح 46 .&lt;/DIV&gt;
&lt;LI&gt;
&lt;DIV&gt;شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج 1، ص 164. جالب است بدانيم تعبير «فظّ» و «غليظ» را عمر درباره پدر خود نيز به كار برده و او را تندخو و خشن معرّفى مى كند. مورّخان نقل مى كنند: هنگامى كه عمر از آخرين سفر حجّ خود برمى گشت وقتى كه به ضجنان (كوهى است كه تا مدينه 25 ميل فاصله دارد) رسيد گفت: «زمانى بود كه من براى خطّاب در اين منطقه شتر مى چراندم». آنگاه پدرش را اين گونه معرفى كرد: «وكان فظّاً غليظاً يتعبنى اذا عملت، ويضربنى اذا قصرت; او فردى خشن و تندخو بود، وقتى كار مى كردم، آنقدر به كارم وا مى داشت كه خسته مى شدم و هرگاه كوتاهى مى كردم مرا كتك مى زد». (الاستيعاب، ج 3، ص 1157 ; تاريخ طبرى، ج 4، ص 219 ; انساب الاشراف، ج 10، ص 299).&lt;/DIV&gt;
&lt;LI&gt;
&lt;DIV&gt;الطبقات الكبرى، ج 8، ص 339.&lt;/DIV&gt;
&lt;LI&gt;
&lt;DIV&gt;مصنّف عبدالرزّاق، ج 10، ص 416، ح 19548.&lt;/DIV&gt;
&lt;LI&gt;
&lt;DIV&gt;انساب الاشراف، ج 10، ص 339; تاريخ طبرى، ج 4، ص 212.&lt;/DIV&gt;
&lt;LI&gt;
&lt;DIV&gt;العقد الفريد، ج 1، ص 14-15 (با تلخيص).&lt;/DIV&gt;&lt;/LI&gt;&lt;/OL&gt;</description>
<pubDate>Wed, 27 May 2009 10:28:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=baqea&amp;postid=198</comments>
<dc:creator>baqea</dc:creator>
<guid>http://baqea.blogfa.com/post-198.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>رفتار شناسی عمر بن خطاب (۴) – در سقیفه بنی ساعده</title>
<link>http://baqea.blogfa.com/post-197.aspx</link>
<description>&lt;UL dir=rtl&gt;
&lt;LI&gt;
&lt;DIV&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#990000&gt;در ماجراى سقيفه&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/DIV&gt;&lt;/LI&gt;&lt;/UL&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;داستان سقيفه خود داستانى طولانى و سؤال برانگيز در تاريخ اسلام است كه نياز به تدوين مستقلّى دارد. ولى خشونت عمر بن خطاب در آن ماجرا و حوادث پس از آن به خوبى روشن است.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;پس از آنكه جمعى از انصار در سقيفه بنى ساعده اجتماع كردند و پيرامون خلافت به گفتگو پرداختند، خبر به گوش عمر رسيد. وى &lt;STRONG&gt;ابوبكر و ابوعبيده جرّاح&lt;/STRONG&gt; را با خود همراه كرد و به سقيفه آمد. در آنجا ابوبكر خطبه اى خواند، سپس ميان &lt;STRONG&gt;حُباب بن مُنذر&lt;/STRONG&gt; و عمر گفتگوهاى تندى درگرفت و هر يك ديگرى را تهديد كرد. در نهايت به خاطر رقابت هميشگى اوس و خزرج، اوسيان براى آنكه خلافت به سعد بن عباده و قبيله خزرج نرسد، با عجله با ابوبكر بيعت كردند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;طبرى&lt;/STRONG&gt; موّرخ معروف در نقل اين ماجرا وقتى به آنجا مى رسد كه افراد حاضر در سقيفه براى بيعت با ابوبكر هجوم آوردند و در اين ميان &lt;STRONG&gt;سعد بن عباده&lt;/STRONG&gt; را لگد مى كردند، مى نويسد: كسى فرياد زد: «مراقب سعد باشيد، او را لگد نكنيد!» عمر گفت:&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;FONT color=#990000&gt;&lt;STRONG&gt;«اُقتلوه قتله الله ؛ او را بكشيد كه خداوند او را بكشد»&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;سپس بالاى سر سعد قرار گرفت و گفت: &lt;FONT color=#990000&gt;«تصميم داشتم آن قدر تو را لگد مال نمايم كه استخوان بازويت را خرد كنم!!»&lt;/FONT&gt; .(۱)&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مطابق نقل &lt;STRONG&gt;بخارى&lt;/STRONG&gt; عمر طىّ گزارشى كه از آن ماجرا مى دهد، مى گويد: وقتى كه سعد بن عباده زير دست و پا قرار گرفت و عده اى گفتند: «سعد بن عباده را كشتيد» من گفتم: &lt;FONT color=#990000&gt;«قتل الله سعد بن عباده; خداوند سعد بن عباده را بكشد»&lt;/FONT&gt; (۲) و بدين صورت جمعى از مردم را تشويق به اعمالشان كرد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مطابق نقل ديگر، وى گفت: &lt;FONT color=#990000&gt;«قتله الله! إنّه منافق; خداوند او (سعد) را بكشد! او منافق است!»&lt;/FONT&gt; (۳)&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;در ادامه ماجراى بيعت و تثبيت خلافت ابوبكر تندخويى وى كاملاً روشن است.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مطابق نقل مورّخ معروف اهل سنّت طبرى برخى از انصار گفتند: ما جز با على (عليه السلام) بيعت نمى كنيم و عمر بن خطّاب كه از اجتماع برخى از اصحاب در منزل آن حضرت آگاه شد، به سمت منزل على (عليه السلام) حركت كرد. در خانه آن حضرت، &lt;STRONG&gt;طلحه و زبير&lt;/STRONG&gt; و مردانى از مهاجران حضور داشتند (كه از بيعت با ابوبكر خوددارى كرده بودند). وى به آنها گفت: &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#990000&gt;&lt;STRONG&gt;«والله لاحرقنّ عليكم او لتخرُجُنّ إلى البيعة; به خدا سوگند! خانه را بر سر شما آتش مى زنم، مگر آنكه براى بيعت بيرون آييد!»&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt; (۴)&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مطابق نقل &lt;STRONG&gt;بلاذرى&lt;/STRONG&gt;، عمر با فتيله آتشين به سمت منزل على (عليه السلام) حركت كرد، كه فاطمه (عليها السلام) را كنار درب خانه ملاقات كرد. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;فاطمه (عليها السلام) به او فرمود: &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;«&lt;FONT color=#990000&gt;يابن الخطّاب! أتراك مُحرقاً علىّ بابى؟&lt;/FONT&gt; &lt;FONT color=#0000ff&gt;تو مى خواهى درب خانه مرا بسوزانى؟&lt;/FONT&gt;» عمر بن خطاب با جسارت جواب داد: «&lt;FONT color=#990000&gt;نعم و ذلك أقوى فيما جاء به ابوک&lt;/FONT&gt; ؛ آرى و اين كار براى آن هدفى كه پدرت براى آن آمده، بسيار لازم است!!!»&lt;/STRONG&gt; (۵)&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مطابق نقل &lt;STRONG&gt;ابن ابى شيبه،&lt;/STRONG&gt; وى به فاطمه (عليها السلام) گفت: «&lt;FONT color=#990000&gt;و ايم الله ما ذاك بمانعى إن اجتمع هولاء النفر عندك، أن أمرتهم أن يحرق عليهم البيت ؛&lt;/FONT&gt; به خدا سوگند آن مسأله (محبوبيت پدرت و خودت در نزد ما) هرگز مانع از آن نخواهد شد كه اگر همچنان اين چند نفر (على(عليه السلام)، زبير و...) به نزد تو آيند، دستور دهم خانه را بر سر آنان آتش بكشند» (۶)&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;به سبب همين تندى ها و خشونت هاست كه مطابق نقل بخارى، پس از رحلت حضرت فاطمه (عليها السلام) وقتى كه على (عليه السلام) سراغ ابوبكر فرستاد، تا با وى گفتگو كند ؛  به ابوبكر گفت تنها بيايد و كسى با او همراه نباشد ؛ به آن دليل كه وى حضور عمر را خوش نداشت &lt;FONT color=#990000&gt;(فأرسل إلى أبي بكر ان ائتنا ولا يأتنا أحد معك، كراهيّةً لمحضر عمر)&lt;/FONT&gt; (۷)&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;در عبارت &lt;STRONG&gt;طبرى و ابن كثير&lt;/STRONG&gt; تعبير روشن ترى آمده است كه على (عليه السلام) به ابوبكر گفت: تنها بيايد چون مى خواست عمر همراه او نباشد ؛ زيرا از تندخويى عمر آگاه بود &lt;FONT color=#990000&gt;(وكره أن يأتيه عمر، لما علم من شدّة عمر)&lt;/FONT&gt; (۸)&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;نکته : آنچه در اینجا نقل شده تنها در منابع اهل سنت است &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;1)      تاريخ طبرى، ج 3، ص 223 / تاريخ ابن خلدون، ج 2، ص 488.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;2)      صحيح بخارى، ج 8، ص 27 ـ 28./ مسند احمد، ج 1، ص 56 ; تاريخ طبرى، ج 3، ص 206 ; البداية والنهاية، ج 5، ص 246.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;3)      تاريخ طبرى، ج 3، ص 223.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;4)     تاريخ طبرى، ج 3، ص 202.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;5)      انساب الاشراف، ج 1، ص 586.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;6)      مصنف ابن ابى شيبه، ج 8، ص 572.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;7)      صحيح بخارى، ج 5، ص 83.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;8)      تاريخ طبرى، ج 3، ص 208 / البداية والنهاية، ج 5، ص 286.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 24 May 2009 10:28:07 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=baqea&amp;postid=197</comments>
<dc:creator>baqea</dc:creator>
<guid>http://baqea.blogfa.com/post-197.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>رفتار شناسی عمر بن خطاب (۳) – توهین به پیامبر صلی الله علیه و آله -۲</title>
<link>http://baqea.blogfa.com/post-196.aspx</link>
<description>&lt;UL dir=rtl&gt;
&lt;LI&gt;
&lt;DIV&gt;&lt;FONT color=#990000&gt;&lt;B&gt;نسبت ناروا به پيامبر&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;(صلى الله عليه وآله)&lt;/B&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;&lt;/LI&gt;&lt;/UL&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;از ماجراهاى تلخ صدر اسلام، ماجرايى است كه در پنج شنبه آخر عمر رسول خدا (صلى الله عليه وآله) اتفاق افتاد. در آن روز كه پيامبر در بستر بيمارى بود و چند روز بعدش رحلت كرد، به حاضران فرمود: «براى من قلم و دواتى حاضر كنيد، تا براى شما نامه اى بنويسيم كه پس از آن هرگز گمراه نشويد».&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;در برابر اين خواسته رسول خدا (صلى الله عليه وآله) عمر گفت: &lt;FONT color=#990000&gt;&lt;STRONG&gt;إنّ النبي(صلى الله عليه وآله) غلبه الوجع وعندنا كتاب الله حسبنا ؛ بيمارى بر پيامبر چيره شد (و نمى داند چه مى گويد) و كتاب الهى كه ما را كافى است، نزد ماست».&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;در محضر رسول خدا (صلى الله عليه وآله) شروع به نزاع كردند؛ عده اى گفتند بگذاريد پيامبر نامه اش را بنويسد و بعضى سخن وى را تكرار كردند و پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله) به آنها فرمان داد كه برخيزند و بروند و او را تنها بگذارند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;تصور نكنيد اين داستان خيالى و يا خبر واحد است بلكه با تعبيرات گوناگون در صحاح و مسانيد اهل سنت به طور مكرّر نقل شده است و فقط بخارى در شش جا (گاه با تصريح به اسم عمر و گاه به صورت صيغه جمع) و مسلم نيز در سه جا از كتاب خود آن را آورده است.(۱)&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;شما خواننده عزيز چگونه مى توانيد اين خبر موثّق و معروف را تحمّل كنيد و چه تفسيرى مى توان براى آن پيدا كرد، قضاوت را به وجدان هاى بيدار واگذار مى كنيم. (مشروح اين ماجرا را در &lt;A href=&quot;http://baqea.com/cat-9.aspx&quot; target=_blank&gt;اینجا&lt;/A&gt; مطالعه بفرمائید).&lt;/P&gt;
&lt;UL dir=rtl&gt;
&lt;LI&gt;
&lt;DIV&gt;&lt;FONT color=#990000&gt;&lt;B&gt;حمله به ابوهريره و اعتراض به رسول خدا&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;(صلى الله عليه وآله)&lt;/B&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;&lt;/LI&gt;&lt;/UL&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;در روايتى كه مسلم در صحيح خود نقل مى كند، آمده است: پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله) به ابوهريره فرمود: &lt;FONT color=#990000&gt;برو و هر كس را ديدى كه گواهى به يگانگى خداوند مى دهد و از دل و جان آن را باور دارد، به بهشت بشارت ده.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ابوهريره مى گويد: من رفتم و نخستين كسى را كه ملاقات كردم، عمر بود. سخن پيامبر(صلى الله عليه وآله) را براى او بازگو كردم. ناگهان وى به من حمله ور شد و چنان بر سينه من كوبيد كه با نشيمن گاه به زمين افتادم (فضرب عمر بيده بين ثديى فخررت لإستى) ؛ سپس به من گفت: برگرد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;من گريان به محضر رسول خدا (صلى الله عليه وآله) برگشتم و او نيز از پى من آمد. پيامبر (صلى الله عليه وآله) فرمود: چه شده است؟ من ماجرا را گفتم. رسول خدا (صلى الله عليه وآله) به عمر اعتراض كرد كه چرا چنين كردى؟ او (به جاى عذرخواهى به رسول خدا) گفت:&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#990000&gt; «فلاتفعل فانّي أخشى أن يتّكل النّاس عليها...؛ چنين دستورى را صادر مكن ! زيرا مى ترسم مردم بر همين مطلب تكيه كنند و عمل را رها نمايند» ولى رسول خدا (صلى الله عليه وآله) بر گفته خود اصرار ورزيد.&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt; (۲)&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;EM&gt;ملاحظه مى كنيد كه رسول خدا (صلى الله عليه وآله) براى تشويق مردم به توحيد، اين بشارت را به آنها داد و البته ايمانى كه با باور و يقين باشد، عمل را نيز به همراه خواهد داشت. امّا عمر در برابر سخن رسول خدا (صلى الله عليه وآله) ايستادگى مى كند، ابوهريره را كتك مى زند و به رسول خدا (صلى الله عليه وآله) به سبب چنين فرمانى اعتراض مى نمايد.&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;OL dir=rtl&gt;
&lt;LI&gt;
&lt;DIV&gt;صحيح بخارى، كتاب العلم، باب 39 (باب كتابة العلم)، ح 4 ; كتاب الجهاد والسيّر، باب 175، ح 1; كتاب الجزية، باب 6، ح 3; كتاب المغازى، باب 84 (باب مرض النبى ووفاته)، ح 4 ; همان باب، ح 5 ; كتاب المرضى، باب 17 (باب قول المريض قوموا عنّى)، ح 1; صحيح مسلم; كتاب الوصية، باب 6، ح 6 ; همان باب، ح 7 ; همان باب، ح 8. &lt;/DIV&gt;
&lt;LI&gt;
&lt;DIV&gt;صحيح مسلم، ج 1، ص 44-45 (باب من لقى الله بالايمان و هو غير شاك)&lt;/DIV&gt;&lt;/LI&gt;&lt;/OL&gt;</description>
<pubDate>Fri, 22 May 2009 21:39:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=baqea&amp;postid=196</comments>
<dc:creator>baqea</dc:creator>
<guid>http://baqea.blogfa.com/post-196.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
